سالی که پشت کنکور بودم اونم میخواست کنکور بده. من پزشکی میخواستم و اون دندون. میگفت پزشکی دوست دارم ولی بخاطر سن و موقعیتم دندون واسم بهتره. میگفت وقتی قبول شم تا علوم پایه به خودم استراحت می دم و وقت علوم پایه که برسه دوباره میشینم به درس خوندن. اون که قبول نشد، ولی من شب آخر نظرم عوض شد و به جای پزشکی، دندون زدم [خدا خیرشون بده اونایی رو که نظرمو عوض کردن :-)]. من دو سالو گذروندم و همونطوری که اون گفته بود الان دارم واسه علوم پایه میخونم. حس میکنم یه تصویری از آرزوهای محقق نشدشم واسه همین دوس ندارم جلوش حرفی از درس بزنم.
بعد از مدتها دارم یه جوری میخونم که خودم واقعا ازش لذت می برم. هیچ وقت فکر نمیکردم جنین و بیوشیمی و پاتو و ایمنو هم بتونن جذاب بشن!!!!! :||||| فکر میکردم ترک نت چقدر سخته ولی دو ماهه اینستا ندارم و تلگرام هم چند روزه ندارم و کنار گذاشتنشون خیلی هم راحت بود. فکر میکردم سخت ترین قسمتش کتاب نخوندن باشه که خب الان انقدر سرگرم درسا هستم که اونم چندان جای خالیش حس نشد. حتی دلم نمیخواد به یه ماه دیگه چنین روزی فکر کنم. روزای آخر و فشار درسای مونده، نی نی تازه متولد شده، کلی مهمون و مهمونی بازی و احتمالا اون امتحان نوروفیزیو لعنتی.. درس خوندنو دوست دارم به شرطی که همش نخوام به این فکر کنم که وااای فردا امتحان دارم :| هر کدوم از کتابا رو که میخونم به خودم میگم واقعا چرا اینا اون موقع ها بنظرم انقدر سخت میومدن؟! واقعا اونقدرا هم غیرقابل فهم نیستن. فقط امیدوارم عین ماهی گلی همه رو فراموش نکنم :|
فعلا همینا!
اولین دقایق دوازدهم تیر...ما را در سایت اولین دقایق دوازدهم تیر دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 23